سفارش تبلیغ
صبا ویژن

حوران

 

 

  

این گونه خال صورت من تقدیم گونه ی تو باد...

ای تمام وجود موجودی من! وای وجود تمام موجودی من! وجود عشق، تمام وجود مرا فراگرفته است.......ای لطافت هرلحظه ی من! وای هرلحظه ی لطیف من! لطیفه ی عشق وجودمان را چگونه برای توبیان کنم که وجودت موهبت است برای من وعشقت نعمت؛........ "ای خلقت خالق عشق! حضرت عشق من وتو را برای ما آفرید وما را برای دیگران؛ پس میان ما، جز من وتو دیگری نیست"......... ای عزیزعزیزعزیزعزیزدل من! این دل عزیزعزیزعزیزعزیزتوست که صاحب خانه ی قلب ویرانه ی من شده است....... ای صورت زیبای خورشید آسمان عشق! می بوست با لب آسمانی ام ازآسمان لبت، چنان بوس که زبانه ی زبان لب بوسم بسوزاند پروبال ملائک آسمان را وسرخی کمان لب سرخابم بماند شفق آسمان عالم عشق تا به ابد....... آه ای آه من! چگونه آه کِشم، کِشم آه که تو بارامانت کِشِ عمارت کَشِ امارت کُش من هستی......خدایا چه کنم ؟!..... چه کنم؟!...... که دلم هوای گریستن کرده در هوای عشق........ای جان دوست جان دوست جانم! دوستت دارم دوستت دارم چگونه گویم که " دوستت دارم "، تا نگاه غمناک چشمان نمناک مرا احساس کنی........آه ای عزیزوجود من! تمام وجود مرا بوی خوشبوی عنبرسای تو دربرگرفته .......واز من بوی اشک زلیخایی تو می آید که چیره گشته بر بوی پیراهن یوسف سای من ....... وتو ای بهشت من! باور کن که هرلحظه، " خود " را می بویم تا "خود بوی خود ترا" استشمام کنم نه اشک زلیخایی را ، ونه پیراهن یوسفی را.......وتو چقدر خوشبو ولطیف هستی.......اکنون چشمانم را می بندم وبه زیباترین آهنگ عشق گوش می دهم وچشمان آسمانی وصورت مهتابی ترا درآسمان صورتی شب چشمان خیسم تصور می کنم وبا آغوش باز حورانی ام پرهای ظریف پروانه سای ترا همچون قوهای دریای ناتینگهام دراقیانوس آرام آغوش گرمم، تنگ می فشارم ونقل فشانِ افشانه های لاله گون دوستت دارم را از دریچه های فوّاره های آلاله های قلب نیلگون جوشانم برلبان سرخ میگون خروشان تو می چینم تا لبان پرچین چین دوعالم عشق بهم جوش خورند تا هیچ دمای بوسه ای نتواند حلقه های آتشین گره خورده ی عشقان را بگسلد وپیمان پیمانه ی دوجرعه ی حیات وجودمان را سست کند ...........حورانت.................دوستت دارم ......

 

اگر ترکش کنی تنهاتر از مهتاب می میرد
شبیه شعر تو، پاک وزلال و ناب، می میرد

 
جهانی تازه پیدا می شود، ابلیس، آدم، او
دوباره وسوسه، گندم، درآن مرداب می میرد


غمی مرموز سیصد سال میان قصه خوابیده
اگر باشی، همین حالا میان خواب می میرد


نرنجانش که میدانم، دلش بد جور بارانی است
به بارانش قسم، امشب دراین سیلاب می میرد


معلق می شود همبازیت، اما حواست نیست
سرانجام او دراین بازی به روی تاب، می میرد


سوالش هم معما شد، کسی پاسخ نمی گوید
در این دریا چرا ماهی میان آب می میرد؟؟؟؟


ولی انگار حرفش را کسی اینجا نمی فهمد
خبر دارید امشب مونسش ،شب تاب، می میرد

 

 

 


ارسال شده در توسط حوران